گاهی از بعضی آدما هیچ تصوری نداری..
حالا من دارم..حالا نی تونم از اون شب به بعد رو خوب تعریف کنم که نوشتم بغضمه و 2ساعت بعد دیدم جلو پمپ بنزین بودم..
بعد هم معاشرت و غیبت تا خوابم برد رو همون تختی که یه پست مفصل ازش خونده بودم..
می خوام بگم دنیاهه یه همچین دنیاییه که می بینی میگی فلانی و می بینی چشمهای هر دوشون گرد میشه که : هی وای..تو از کجا میشناسی و فلان..بعد باید بتونی زمستون 83 رو خوب توضیح بدی که نمیتونی..
اصلن همین که از مامانه میگم مثل اینه که کد ورود به دنیاشون رو داده باشم و یه جور دیگه شروع میشه.. اونوقت می تونی راحت حرف بزنی و بخندی..
اصلن اینکه اون اتاقه خوش شانسی داشت با خودش.. حالا اتاقشون منو خوب دیده..
مست چشات و چایی گرمی که زیر اون بارونه خوردیم , اب انار و یخ در بهشت غزل و همه اینا که جای خود..
اینارو نوشتم که همیشه بادم بمونه اون شب که نوشتم بغضمه.. بعدش چه همه خوش گذشت و الان با اینکه باز بغضمه ولی از بودنشون خوشحالم...