The Blower's Daughter
Monday, November 23, 2009
life goes easy on me..
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو..

انقدر گفت تا خوابم برد..
همه چیز از آن جا شروع می شود که هوا ابری نیست و حسابی سرد است
بارها و بارها به چیزهایی که خوندم فکر می کنم به انعکاس زندگی گذشته در زندگی آینده، به تلاش ها و دست و پا زدن ها برای بیرون اومدن و به جایی رسیدن و شاید آخر هم نرسیدن ...
من از تکرار می ترسم, از تکرار شدن زندگی ها می ترسم ...
Sunday, November 22, 2009
Tonight..
میام خونه..
مامان با ذوق میگه: دیدی کردان مرد؟
یه لحظه چشمام برق میزنن.. انگار یه کم دلم خنک شده باشه که از این همه جوون که کشتن بلاخره یکی از اونا هم مرد..
میرم توو اتاقم..دقیقا همون لحظه یی که دارم جورابامو درمیارم بغض میکنم..
کردان دختر داره؟
یاد دخترش افتادم.. تو بگو نداره..پسر داره؟..چه فرقی میکنه..باباش مرده..تو بگو باباش قاتل.. متقلب.. عوضی..
باباش بوده.. بغلش میکرده.. بوسش میکرده..حالا نیست..
میتونم امشب با دختر یا پسر کردان همدردی کنم..
سینما پارادیزو: وصف الحال..
آلفردو: روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه‌ی شاه‌زاده خانم‌های قلم‌روش در آن‌جا بودند. یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگ‌ترین دختر آن سرزمین بود و فوری عاشق‌اش شد. اما یک سرباز بی‌چاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دست‌اش بر می‌آد؟ یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که نمی‌تونه بدون اون زندگی کنه. شاه‌زاده خانم که تحت تاثیر عمق احساس اون قرار گرفته بود به سرباز گفت: "اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی، بعدش مال تو می‌شم." و سرباز به آن‌جا رفت و ایستاد! یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز... هر شب شاه‌زاده خانم از پنجره اونو می‌دید اما سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید، اما اون جم نخورد. پرنده‌ها روی سر و کله‌اش خراب‌کاری می‌کردن و زنبورها نیش‌اش می‌زدن! بعد از نود شب، اون لاغر و رنگ پریده شده بود؛ از درد اشک می‌ریخت، اما نمی‌تونست اونا رو پس بزنه. حتی دیگه نای اینو نداشت که بخوابه. شاه‌زاده خانم هم‌چنان اونو تماشا می‌کرد... و درست در شب نود ونه‌ام، سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت و از اون‌جا رفت!

سینما پارادیزو - جوزپه تورناتوره - سکانس60
Friday, November 20, 2009
گاهی فکر میکنم بهتره هیچ وقت حرف نزنم.. بمیرم..


اگه میلاد توو این چند ماه نبود یعنی چه بلایی سر من میومد؟ کلن.. بگذریم که هی میس کال اش روانی میکنه آدمو.. ولی من خیلی خیلی مدیونم بهش , از همون شبی که بشقاب پلو توو دستم یخ زد تا الان..

همین که آدمو وقتی سگ و بی حوصله ست تحمل میکنه
همین که میذاره تا آروم بشی و بعد زود باهات آشتی میشه..
می خوام بگم بعضی آدما اینجورین..هستن.. هواتو دارن.. من احتیاج دارم بهشون..
آوازی از آسمان میریزد..
آیا کسی نشسته است پشت ابر
که نی میزند
یا سه تار, نمیدانم
آوازی , اما یک آواز

از گوشه ی اسمان جمعه میریزد

بیژن نجدی
برای ثبت در تاریخ
گاهی از بعضی آدما هیچ تصوری نداری..



حالا من دارم..حالا نی تونم از اون شب به بعد رو خوب تعریف کنم که نوشتم بغضمه و 2ساعت بعد دیدم جلو پمپ بنزین بودم..

بعد هم معاشرت و غیبت تا خوابم برد رو همون تختی که یه پست مفصل ازش خونده بودم..

می خوام بگم دنیاهه یه همچین دنیاییه که می بینی میگی فلانی و می بینی چشمهای هر دوشون گرد میشه که : هی وای..تو از کجا میشناسی و فلان..بعد باید بتونی زمستون 83 رو خوب توضیح بدی که نمیتونی..



اصلن همین که از مامانه میگم مثل اینه که کد ورود به دنیاشون رو داده باشم و یه جور دیگه شروع میشه.. اونوقت می تونی راحت حرف بزنی و بخندی..

اصلن اینکه اون اتاقه خوش شانسی داشت با خودش.. حالا اتاقشون منو خوب دیده..
مست چشات و چایی گرمی که زیر اون بارونه خوردیم , اب انار و یخ در بهشت غزل و همه اینا که جای خود..
اینارو نوشتم که همیشه بادم بمونه اون شب که نوشتم بغضمه.. بعدش چه همه خوش گذشت و الان با اینکه باز بغضمه ولی از بودنشون خوشحالم...
Monday, November 16, 2009
آدما!! چه تونه با من؟
هاااا؟

نمی خوام بگم. ولی حالم ازتون بهم میخوره..
Sunday, November 15, 2009
رها مکن , رها مکن..

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه ي سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن !
تمام هستي ام خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن !
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاجها ، ز ابر ها ، بلور ها
مرا ببر اميد دلنواز من!
ببر به شهر شعر ها و شور ها
به راه پر ستاره مي کشانيم
فراتر از ستاره مي نشانيم
نگاه کن !
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو ،
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن!
که من کجا رسيده ام
به کهکشان،به بيکران ،به جاودان
کنون که آمديم تا به اوج ها
مرا بشوي با شراب موج ها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مکن!
مرا از اين ستاره ها جدا مکن!
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي سياه ديده گان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه کن !
تو مي دمي و آفتاب مي شود
فروغ فرخزاد
این راز بودن من..
میدونین
من عاشق عاشق شدنم.
یعنی عاشق اینم که کسی رو دوست داشته باشم در حد مرگ..
حالا.. یعنی می خوام بگم توو این لحظه من دیوونه م..
صفحه ی این باکس م جلوم بازه.. و خیره م به مونیتور.. مامان رد میشه و سرشو تکون میده..
به غزل sms میدم هی..
میخوام این لحظه رو نگهدارم..این لحظه که میبینم بالاخره یه بار هم دل من یه جایی رفته که میتونه خوشحال ترین دل زمین باشه
نمی خوام رمانتیک و زیادی غلیظ بنویسم.. ولی الان توو این لحظه حس من اینه..
نمی دونم فردا صبح وقتی بیدار میشم چه حالی دارم یا نگاهم به قضیه چه جوری شده.. ولی این الان خودم رو با هیچی عوض نمیکنم.
من خوشحالم.. یعنی در حد بوندس لیگا..

میام فرندز ببینم نمیتونم..می خوام شام بخورم ننمیشه..میخوام تا صبح اینجا باشم و صفحه ی mail م رو نگاه کنم.. این mail
من هیچ وقت امشب رو یادم نمیره.. حتی اگه ته این حس و این قضیه و این mail یه هیچ بزرگ باشه..
سه تار بزند
دلم می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند
و دلم سه تار بزند

چه قدر دلم می خواهد که
دلم بزند.

بیژن نجدی
Saturday, November 14, 2009
میدونی دلم می خواد حالا حالا ها هیچ کدوم از ما حرفی نزنه..دوست دارم همین جور توو نگاه همدیگه تاب بخوریم و همین جور همدیگرو توو یه خلا خوبی نگهداریم..
میدونی , عاشق اینم که جفتمون میدونیم داره چه بلایی سر دل لامصب میاد و به روی خودمون نمی یاریم..